تبليغاتX
دوست یابی

دوست یابی

عشق بیانی بودن

تقديم به اوني كه دوسش دارم .....

انتظار ... واژه غريبي است واژهاي که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام که چه سخت است انتظار هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظارهاي فرداي من خواهم ماند تنها در انتظار تو چرا نوشتم در برگ تنهاييم براي تو نمي دانم ؟! شايد بخوانند روزي بر تو عشق مرا ... مي دانم روزي خواهي آمد مي دانم .... گريان نمي مانم خندانم ... وقتي که به يادت مي افتم به ياد خاطراتت ، نامه هايت را مرور مي کنم يک بار نه بلکه صد ها بار وجودم سراسر عشق است اشک بر گونه هايم روانه مي شود و تنها به اين اميد نفس مي کشم که جاودان در قلب مني  

نزد من شب است حتي زماني که نزد تو روز است با اين همه من از رقص روشناي نيمروز بر فراز تپه ها سخن مي گويم زيرا که تو ترانه هاي تاريکي مرا نمي شنوي و سايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني و من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنوي مي خواهم با شب تنها باشم ... هنگامي که تو به آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد و من دوزخم را بيش از آن دوست دارم که رنجش را با تو بينم مي خواهم در دوزخ تنها باشم  ...  هشياري ودانايي و کمال تو ديوانگي ام را مي پوشاند اما ديوانگي من مسريست پس مي خواهم تنها ديوانه باشم  

آغوشت اندک جايي است براي زيستن و اندک جايي براي مردن طوفان ها در رقص عظيم تو به شکوهمندي ني لبکي مي نوازند پيشانيت آينه بلند است تابناک و بلند و ستارگان و ماه در آن مي نگرند تا به زيبايي خويش دست يابند ، من تا در آيينه پديدار آيي عمري دراز در آن نگريستم   من برکه ها و درياها را گريستم حضورت بهشتي است که گريز از جهنم را توجيه مي کند دريايي که مرا در خود غرق مي کند تا از همه گناهان و دروغ شسته شوم و سپيده دم با دستهايت بيدار مي شود  

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت1:46 بعد از ظهرتوسط امین | |